تبليغاتX
!تیر و ترقه های ذهنی یه نفر


!تیر و ترقه های ذهنی یه نفر

"اگه وقت داری بشین مطالب وبلاگم رو بخون، وگرنه ما رو به خیر و شما رو به سلامت"

نوشته ای مبنی بر "محل ویژه ی عبور معلولین" ، منو به یاد یه خاطره ای انداخت که الان که یادش میفتم خنده ام میگیره قهقهه، توی دانشگاه کنار بعضی از پله ها سطح های شیب داری برای عبور معلولین با ویلچر گذاشته شده ، یه روز که من و دوستم داشتیم میرفتیم به سمت کلاس هامون من به جای اینکه از روی دو تا پله بیام پایین ، رفتم روی این سطح شیب دار و بعد یک ثانیه دیدم که روی زمین نشستم ، آقا ما از روی این سطح شیب دار لیز خوردیم و افتادیم روی زمین نیشخند، خدا رو شکر توی این راهرو به این درازی حتی یه جوجه دانشجو هم پر نمیزد و گرنه حسابی سوژه خنده میشدم ...

و اما در مورد اون سطح شیب دار ، که کاملا ضایع بود برای این گذاشته شده بود که مسئولین دانشگاه خودشونو از این اتهام مبرا کنن که شما به معلولین دانشجو یا استاد بها نمیدین ، این سطح شیب دار که به سمت کلاس های ما منتهی میشه اینقدر شیب ش زیاده که اگه معلول بیچاره بخواد از روش رد بشه با سرعت هر چه تمام تر میره محکم میخوره به دیوار رو به روش تعجب، یعنی شما میتونید این معلول بیچاره رو تصور کنید که عین خمیر نون بربری چسبیده به دیوار ، حالا من نمیدونم توی این سطح شیب دار چه خیری هست ، الله علم ، یعنی من دیگه اصلا از روش رد نمیشم حتی اگه کلاسم خیلی دیر شده باشه و برای عبور از پله ، در مواقع شلوغ باید یه کمی صبر کنم ، ولی به حکمت این سطح شیب دار پی بردم و یه اسمی هم براش انتخاب کردم ، "محل ویژه ی معلول کردن افراد سالم" منتظر...

*****************

دیگه وقتش شده تا نتایج نظر سنجی وبم رو اعلام کنم ، نتایج خیلی به هم نزدیکه و این نشون دهنده ی اینکه از همه قشر دانشجوی وبلاگ نویس داریم http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg...

معدل زیر 12: 2 رای ، معدل بین 12 تا 14: 8 رای ، معدل بین 14 تا 16: ۱۰ رای ، معدل بین 16 تا 18: ۸ رای ، معدل بین 18 تا 20: ۷ رای

*****************

اینک توجه شما را به چند پی.نوشت بی ربط و با ربط جلب میکنیم:

پی.نوشت1: لعنت خدا بر دل سیاه بلاگفا ، اصلا بلد نیست یه کاربراش سرویس بده ، ما رو باش میخواستیم روزای آخر شهریور و قبل از باز شدن دانشگاه حسابی بنویسیم و بچرخیم اما بلاگفا گند زد به زندگیمون دل شکسته...

پی.نوشت2: چند روز پیش داشتن به این قضیه فکر میکردم که چقدر کارت دانشجوییم رو دوس دارم نیشخند...

پی.نوشت3: میگم شماها از کی میرید دانشگاه ، از اول مهر ... ؟!متفکر

پی.نوشت۴: یه تغییرات اساسی توی پروفایلم ایجاد شده ، حتما یه سری بزنید ...وقت تمام

پی.نوشت۵: طی دو روز اون هم بصورت کاملا اشتباهی به یکی از آشناهامون هم زنگ زدم هم پیام دادم ، بعد اونم مردونگی کرد یه پیام کاملا قدیمی تحویلم داد ، الان با خودش فکر میکنه که من چقدر دوستش دارم ...http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif

پی.نوشت۶: خب دیگه بدون شک توی فصل باز شدن درس و مشق و دانشگاه کمتر وقت و حال و حوصله برای نوشتن دارم ، پس یه مقدار کم پیدا میشم ... feeling beat up

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 11:58 توسط همون یه نفر!| |

چند شب پیش تا چند قدمی مرگ پیش رفتم استرس، یعنی احساس کردم که چقدر راحت میشه مُرد ، و یه لحظه جناب عزرائیل رو دیدم که از جلوم رد شد اما بعد که دقت کردم دیدم نه ، داداشم محمد بود! هلو رو همه میشناسیم ، البته منظورم اون هلو نیست (وزیر بهـــداشت اسبق! ) منظورم میوه ی هلو هست ، چند شب پیش همین هلو داشت منو به قتل میرسوند ، الان میگم چطوری ...

همون شبی که نقشه ی قتل هلو به فرجام نرسید مهمون داشتیم ، خب بابای ما هم از دنیا بی خبر در کنار سایر میوه ها ، هلو هم گرفته بود ، خداییش بی خودی نیست به این میوه میگن هلو چون واقعا هلویه ، خوشگل و تپل و خوشرنگ و صد البته خوشمزه خوشمزه، خب از اونجایی که من خودمو میشناختم که با خوردن چند قلم میوه و از جمله هلو دچار حساسیت میشم از خوردنش صرف نظر کردم ، اما باور کنید همش تقصیر این زن دایی ما بود I don't know - New!، نشسته بود بغل دست من میوه میخورد بعد هی به منم میداد ، خب اینجا بود که چشم باز کردم دیدم ای دل غافل یه دونه هلو رو در کنار سایر اقلام میوه داد ما خوردیم feeling beat up، به همین سادگی ، بعد یه نیم ساعت دیدم چیزیم نشد شیکمو بازی درآووردم یه هلو برداشتم که البته نصفشو دادم پرپر (دخترخالم) خورد ...هیپنوتیزم

آقا تا وقتی مهمونامون بودن حالم خوب بود اما بعد که رفتن ، دیدم بدنم داره مشکوک کار میکنه متفکر، اولش یه خورده تپش قلب داشتم اما خودمو زدم به در بی خیالی که نه بابا حالم خیلی هم خوبه اما دیدم تلقین هم فایده نداره ، هلو کار خودشو کرده و من دچار حساسیت از نوع حاد شدم گریه، جونم براتون بگه به ترتیب علائم وحشتناک مرگ ظاهر شدن ، عطسه ، خارش گلو ، آبریزش بینی در حد تیم ملی که البته بعدش به مسدود شدن هر دو فاز بینی منجر شد (چندش هم خودتی!) ، صورتمم داغ شده بود و خلاصه عالمی داشتیم ، اهان صدامم که دیگه نگو و نپرس ، اصلا درنمیومد اگرم میومد همه میزدن زیر خنده ... (البته کاملا نا خود آگاه!)

تازه از شانس مبارک من هیچ نوع داروی ضد حساسیتی هم توی خونه نداشتیم skull، اولش بابام گفت پاشو بریم اورژانس ، ولی من گفتم نه نمیخواد یه چند ساعتی بگذره حالم خوب میشه ، اما یه نیم ساعت که گذشت حس کردم تنها روزنه ی تنفسم که از طریق دهنم بود داره بسته میشه ، به مامانم گفتم مامان من که دارم خفه میشم تو رو خدا یه کاری کن ...وقت تمام

حالا شما میتونید من و مامان و بابام رو توی ماشین تصور کنید که داریم میریم سمت داروخونه تا برای من قرص و شربت بگیرن ، خلاصه توی ماشین شربت رو خوردم تا ببینم حالم خوب میشه یا نه که اگه نه بریم اورژانس ، آقا جونم براتون بگه کارمون به بیمارستان کشید منتظر، البته حالم خیلی بهتر بود ، ولی رفتیم اورژانس ، حالا منم این وسط ذوق کردم که بهم میگن بیمار اورژانسی ، آخه تا حالا نبودم ... (خدا قسمت کنه شما هم این حال بیمار اورژانسی بودنو تجربه کنید!)

رفتم نشستم روی صندلی های سالن انتظار تا نوبت ویزیتم بشه ، بعد همین جوری برای خودم فیلم سینمایی شبکه ی دو رو بدون صدا نگاه میکردم http://i36.tinypic.com/34hypza.jpg، اونم ساعت 12 و نیم شب ، بعد گه گاهی هر کسی که از جلو رد میشد ، نگاهش میکردم تا ببینم چرا اومده اورژانس ، واسه یه نفر هم تشخیص آنفولانزای خوکی دادمpig که بعد فهمیدم همراه مریض بوده!

بعد بابام صدام کرد که بیا نوبتت شد ، با مامانم رفتم داخل اتاق خانم دکتر ، تازه فکر کن من با اون صدای خنده دار و صد البته نکره ی نتراشیده باید برای دکتر بیچاره توضیح میدادم که چمه؟قهقهه بعد همین جوری شروع کردم به صحبت کردم اما فک نکنم چیزی فهمید! اما چون مامانم گفت هلو (ای تو اون روحش) خورده و حساسیت داشته اینجوری شده ، خود خانم دکتر برام نسخه پیچید و گفت دو تا آمپول ضد حساسیت نوشتم که باید بزنی .......................... !؟مشغول تلفن

بیرون از اناق دکتر و به سمت قسمت تزریقات اورژانس به همراه مامان و بابا:

من: چند تا آمپول بود مامان ... ؟سوال

مامان: دو تا ...

بابا: آمپولا رو که بزنی میفهمی دیگه نباید لب به چیزی بزنی که بهش حساسیت داری  ...شیطان

من: مامان یکی هم بسه مگه نه؟ ، آخه من حالم از اون موقع خیلی بهتره ، فقط دماغم کیپه!نگران

بابا: از آمپول میترسی؟ خجالت بکش!متفکر

قسمت تزریقات: (آمپول زن معلوم نیست کجاست؟ و ما منتظریم!)

من در حال فکر کردن به این قضیه هستم که شاید از جمله ی افتخاراتم توی این سه چهار سال اخیر این بوده که تزریق عضلانی نداشتم و خیلی مواظب خودم بودم تا مریض نشم اما این افتخار هم اکنون در معرض نابودی محض قرار گرفته من باید کاری کنم که این افتخار از دستم نره ..................

بابا: معلوم نیست این پرستاره کجاست ... ؟

مامان: حالت بهتره سها ... ؟

من: (در فکر سود استفاده از موقعیت) آره حالم خیلی بهترم ، تنها مشکلم الان دماغمه ... (در همین حین به طرز معجزا آسایی دماغم باز شد ...)

من: مامان دیگه مشکلی ندارم ، الان حالم کاملا خوبه ، ببینید والدین عزیز این آمپولا برای اون موقعی بود که من داشتم خفه میشدم نه الان که حالم خوب شده ، این آمپولا رو هم میذارم وقتی یه هلوی دیگه خوردم میزنم ...

(هنگام نطق گیرایی که بنده میکردم مامان و بابام با لبخند ملیحی من رو همراهی میکردن ...)

من: خب یه چیزی بگید ، تازه این آمپولا برای بعضیا حساسیت مجدد میاره ، ممکنه منم به آین آمپولا حساسیت داشته باشم اون موقع میمیرماااااااااااا ...ناراحت

بابا: (در این هنگام سکوت را میشکند و میگوید) آمپولا رو بزنی بهتر میشی ...shame on you

مامان: (خطاب به بابا) نه مثل اینکه حالش بهتره ، ببین قیافه ش خوب شده ...

من: آره بیایین بریم تا این پرستاره نیومده نگران، اصلا چه معنی میده آدم بره الکی الکی روی اون تخت کزایی وارونه دراز بکشه و طی عملیات قبیحی (!) منتظر آمپول خوردن بشه ...

من و بابا و مامان در حال بیرون آمدن از اورژانس

حالا رسیدیم خونه بابام شیطون شده داره برای جماعت برادر و خوهرام تعریف میکنه که سها از آمپول ترسیده و از اورژانس جیم زدیم ، اونا هم که بی جنبه هی دارن به من میخندن ، اما من سربلند از اینکه هنوز افتخارم رو از دست ندادم .................... خیال باطل

 

پی.نوشت1: میدونید قسمت جالب ماجرا کجا بود ، اینجاش که وقتی اومدم خونه ، آبجی و داداش کوچیکم بهم میگن اگه تو میمردی چی میشد ... ؟!

پی.نوشت2: خواهر بزرگم اومده میگه میدونی اگه میمردی چی میشد؟ میگم نه چی میشد؟متفکر میگه هیچی باید ماه رمضونی با زبون روزه ، مهمون داری میکردیم و تو این گرما میرفتیم سر مزار و همش لباس سیاه میپوشیدیم و دیگه آسایش و آرامش تا یه مدتی از زندگی مون بیرون میرفت ...نگرانگریه

پی.نوشت3: میگم هوا چقدر خوب شده ، داره پاییز میاد ، بوی بارون و نم خاک و هوای ابری!good luckcoffee

پی.نوشت4: به دوستای گلمم که به جرگه ی دانشجوها پیوستن از صمیم قلب تبریک و همچین تسلیت عرض میکنم ...نیشخند

پی.نوشت5: بنا به پرسش بعضی از دوستان مبنی بر اینکه اون خانوم کوچولو که عکسشو گذاشتی کیه؟ باید عرض کنم دختر خالمه و اسمش یلـــــــدا س ...ماچ

پی.نوشت6: میگم اینقدر هلو هلو کردم اشتباهی فیلترم نکنن ... ؟!تعجب

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 16:30 توسط همون یه نفر!| |

بدون هیچ گونه مقدمه چینی و بالا نوشته ای شما را به خواندن این پست دعوت میکنیم:

دريا : وایستادن روی صخره های جلبکی و زل زدن به خط اتصال دریا و آسمون ...

قهوه : فنجون سفید رنگ ، صندلی ، شومینه ، زمستون ...

غرور : زیادیش موجب چندشه ...

مدرسه : 12 سال عین برق و باد گذشتن ...

ناظم : دیگه نداریم ...

دفتر مدير : هیچ موقع توش احساس آرامش نداشتم ...  

هلو : بهش حساسیت دارم ...

خواب : خسته شدم ازش توی این تابستون ...

قرمه‌سبزي : فقط دست پخت مامانم اونم با لوبیا قرمز ...

رياضي : ای تو اون روحش ...

آهنگ : متناسب با شرایط روحی و ایضا جسمی (رقصیدن) خیلی میچسبه ...

فمنيسم : عقیده به برابری زن و مرد ...

استخر :  شنا ...

آبگوشت :  توی ماه رمضون تعطیله ...

جومونگ : دوس ندارم  ...

زندگي : زود زود تموم میشه ...

روزنامه : خیلی وقته ندیدمش ...

کتاب :  چند تا کتاب نخونده توی کتابخونه ...

کودکي : دوران خوش بی خبری از همه چیز و همه جا ...

دروغ : میگن زشته ...

دانشگاه : کنکور دادن ...

فوتبال : چمن سبز ...

گريه : چشم و دماغ قرمز و سردرد ... (وقتی گریه میکنم سر درد میشم !)

شب : آسمون با یه بغل ستاره ...

وبلاگ :  همدم روزای بیکاری و علافی ...

اينترنت : عین حلزون ...

عشق : یه قلب قرمز ...

ايرانسل :  مزاحم تلفونی ...

سال 88 :  به نیمه رسید ...

تقلب : چاشنی امتحان ...

قزوين : نرفتم تا حالا ... (چیه میخواستی چیز دیگه ای بگم؟)

پرواز : را به خاطر بسپار ، پرنده مردنیست ...

ازدواج : هنوز زوده ...

تحصيل : هوش و استعداد میخواد ...

پيتزا : ستازه ی آبی ... (پیتزا فروشی که ازش پیتزا میخریم!)

کلم پلو : نخوردم تا حالا ...

شب قدر: اوج لطف و بنده نوازی حضرت دوست ...

این پست: یه بازی وبلاگی که به نظرم جالب اومد ...

بدون هیچ گونه پی نوشت و حرف اضافه ای شما را به دادن یک "اظهار نظر محترم" دعوت می کنیم ... (مدیونی اگه از روی رودربایستی بخواهی روی اون نظردونی کلیک کنی!)

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 15:11 توسط همون یه نفر!| |

1: شمارش معکوس از همین الان برای من شروع شد ... (واسه شروع شدن ترم جدید دانشگاه)

2: شبا خوابم نمیبره ، اما از اونجایی که کار دنیا چپ س ، شبای قدر سر شب خوابم میگیره ...

3: چقدر شب ها با حضور ماه  آسمون قشنگه ، راست میگن که شبای کویر یه چیز دیگه س ... (آرتروز گردن گرفتم از بس به آسمون خیره شدم!)

4: سر صبح ساعت 7 اومده دستشو گذاشته روی زنگ در خونه ، بعضی ها چقدر بی ملاحضه و بلانسبت نفهم هستن ...

5: خیلی دوستش دارم ، شیرین زبون و بانمک ، خونه ی دائیم  جلوی همه برداشته به من میگه بیییییییییب  تپلی دماغ عملی ... خنثی(مورد بیییییییییب به دلیل استقبال فراوان دوستان حذف شد!)

6: ملت از گشنگی ریختن توی نت ، چقدر دیر وصل میشه ...

7: شاید بازم یه چیزایی اضافه بشه ، شاید ...

۸: اضافه شد:

9: سری جدید فوتبالیست ها توی راهه ، کسایی که عین من بچگی هاشون پای ثابت سوباسا و کاکرو و ایشی و تارو ، واکی و بروبچس فوتبالی بودن بشینن جوونیای فوتبالیست ها رو هم ببینن که حقا با خودمون بزرگ شدن ... (خوب از بیکاری که بهتره! مگه نه؟)

10: تو رو خدا توی این نظر سنجی شرکت کنید ، میخوام ببینم وضعیت معدل ترم اول دانشگاه بچه های وبلاگ نویس چطور بوده؟ یه آماری هم دست خودمون میاد!

11: جای آقایون خالی دختر خالم الان یه اس ام اسی داد که به دختر بودنش شک کردم ...

" مواد به کار رفته در ساخت یک زن: گوشت و استخون حدودا 60 کیلو ؛ عشوه 40 خروار ؛ قر و فر 50 دور در دقیقه ؛ زبان 14 متر ؛ توانایی بیان ، 2000 اسب بخار ؛ قدرت اشک ریزی 5 لیتر در ساعت ؛ منطق 3 گرم ؛ عقل 100% مرخص ؛ لجبازی به مقدار کافی ... "

منم بهش جواب دادم: " ای تو اون روحت ؛ تو اینوری یا اونوری ... ؟! "

12: تنها فیلمی که توی این ماه رمضونی بهمون تقریبا میچسبه همین سریال شبکه ی سه ، که اونم فرتو فرت اداره ی برق عزیز حالمونو اساسی میگیره ...

۱۳: دلم میخواد از این آهنگ مبتذلا شاد شاد گوش کنم ؛ اما ترسم از آن است که بگویند ماه رمضون آمد و تو یکی اصلاح نشدی که نشدی ...

۱۴: فعلا همینا ؛ شاید اضافه بشه ، شاید ........................ ؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/10ساعت 14:17 توسط همون یه نفر!| |

بعضی موقع ها از دست خودم حرصم میگیره ، یا شایدم عصبانی میشم ، موقع هایی که رابطه ی  دوستانه و صمیمانه ی بعضی از آدم ها رو با خدا می بینم ، وقتی می بینم بعضیا چقدر قشنگ با خدا ارتباط برقرار می کنن حسودیم میشه ، البته نمیشه اسمشو حسودی گذاشت بهتره بگم غبطه می خورم ، وقتی میبینم این آدما با همین خدای ما اینقدر دوست و رفیق هستن دلم از دست خودم میگیره ، دلم میگیره چون خدا همون خداست ، همون خدای بخشنده ی مهربان ، همون خدای بزرگ ، اما چرا من یه همچین رابطه ی قشنگی ندارم ...

از دست خودم ناراحت میشم ، چون وقتایی که مشکلی دارم و یا کارم گیره میرم سراغش ، میرم سراغشو و باهاش صحبت می کنم ، درد دل می کنم ، ازش کمک میخوام ، ازش راهنمایی میخوام ، اما وقتایی که دارم راحت زندگی میکنم بی غم دنیا ، اصلا به یادش نیستم که یه روزی روزگاری از یه خدای مهربون خواستم که بهم آرامش بده ، اما اگه کوچیکترین خللی توی این آرامش ایجاد بشه به یادش میفتم ، از خودم بدم میاد وقتی خدا رو واسه منافع ام صدا میزنم نه واسه خاطر خودش ...

خدا جون یه مدتی دارم خودمو با نور چشمی هات مقایسه میکنم ، مقایسه میکنم تا ببینم اونا چی دارن که من ندارم ، اونا چیکار میکنن که من نمیکنم ، وقتی هم نتیجه این مقایسه رو میبینم ، می فهمم که دوست بودن با تو چقدر آسونه ، می بینم که توی دوستی با بنده هات هیچی کم نمیگذاری ، می بینم که خیلی رفیق بازی ، می بینم که اگه بنده ای از بنده هات یه قدم برداره تو هزار قدم به سمتش برمیداری ...

نماز می خونم ، روزه میگیرم ، قرآن می خونم ، درست ، اما چه فایده وقتی به عمق وجودت پی نمیبرم ، چه فایده اونجور که بایدو شاید درکت نمی کنم ، تازه بعضی موقع ها هم خیلی ادعای رفاقت باهات دارم ، اما وقتی میام با خودم دو دو تا چهار تا میکنم به خودم میگم این چه رفاقتیه .............. ؟!

وقتایی بیشتر غصه ام میشه که می بینم کاملا زمینه ی یه ارتباط خوب و صمیمی رو باهات دارم ، اما به خاطر ظواهر این دنیا هی ازت عقب میفتم ، مثه یه آدمی هستم که توی یه دریا در حال غرق شدنه ، هی دستمو به سمتت دراز میکنم تا بگیرمش اما ناغافل یه موج میاد و بین من و تو فاصله میندازه ، گاه چند قدم و گاه فرسنگ ها ، جالبتر اینجاست که تو برای نجات من مصمم تری تا خودم ، همین که دستمو به سمتت دراز میکنم یعنی زمینه ی رفاقت با تو رو دارم ، مگه نه؟

پس خودت کمکم کن تا به سمت تو کشیده بشم ، چون آرامش رو فقط و فقط در حضور خودت احساس میکنم و بهش شک ندارم ............................

 ***********************

دیروز تولد 19 سالگیم بود ، یه حس عجیبه وقتی ببینی یه سال به سن قبلیت اضافه شده ، امیدورام توی  19 سالگی ماجراهای خوبی در انتظارم باشه ، ما هم دیروز حسابی خودمونو تحویل گرفتیم و یه کیک اسفنجی گردویی خامه ای شکلاتی (داری تحویلات مفصلو!) به همراه یه عالمه شکلات کاکائویی درست کردیم و جاتون خالی موقع افطار خوردیم و یه عالمه ناپرهیزی کردیم که ای کاش نمیکردیم ، چون بعدش از جنایتی که در حق خودمون کرده بودیم حسابی وجدان درد شدیم!منتظر

اما در کل روز خوبی بود ، مخصوصا اینجاش که همه ی هدایای بنده خوردنی بود (نمی دونم این خونواده ی محترم توی ما چی دیدن که فکر کردن ما با دیدن خوردنی بیشتر خوشحال میشیم تا چیزای دیگه!)

پی.نوشت1: از همه ی دوستانی که به من لطف داشتن و تولدمو تبریک گفتن یه عالمه مچکرم ، ایشالاه روز عروسی تون جبران کنم مادر جون ...

پی.نوشت2: نتایج نظر سنجی هم تا آخرای شهریور اعلام میشه ، اگه شرکت نکردین عجله کنید ...

پی.نوشت3: نماز و روزه هاتونم قبول باشه بدجور ، سر سفره ی افطار موقع اذان مغرب به جای اینکه حمله ور بشید به محتویات توی سفره ، یه خورده دعا کنید بلکم عاقبت به خیر بشید ، ما رو هم از قلم نندازید ...

پی.نوشت4: دلتون بسوزه اینجا ساعت هفت و ربع اذان مغرب میشه ، یعنی وقتی شما دارین از گشنگی غش و ضعف میرین بنده دارم افطاری میخورم ... (اینو برای دوستایی گفتم که میدونم کجایی هستن و اذان مغربشون ساعت چنده)

پی.نوشت5: عزت فراوون ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/05ساعت 15:38 توسط همون یه نفر!| |

همراه: چرا یه چیزی انتخاب نمی کنی اینهمه کیف های مختلف ...

من: اینهمه کیف به درد اینهمه بی سلیقه میخوره نه من ...

همراه: این کیف قشنگه ، ببین تا الان 20 تا مغازه رو گشتی هااااا هیپنوتیزم...

من: خاک تو سرت اگه این قشنگه پس قشنگ کجا بره؟ تازه تو می خوای من زود یه چیزی انتخاب کنم بری سر خونه و زندگیت ، من که می دونم!منتظر

همراه: چه غطلی کردم با تو اومدم خرید ... (البته جرات نداشت این جمله رو بلند بگه ، فقط تو دلش گفت)

من: این کیف ها قشنگه ، ببین من از اون مدلا دوست دارم ...

فروشنده: بعله این کیفا طرح بسیار خوبی داره و کار چینه ...

من: عمرا اگه جنس چینی بخرم ...

همراه:گریه ...

من: این کفشا هم قشنگه مگه نه؟ ، ببخشید آقا این کفشا کار کجاست؟

فروشنده: این کفشا کار چین ...

من: وای این عروسکا چقدر جالبن ...

فروشنده: چینی ان ...

من: چه پارچه های قشنگی!

فروشنده: کار چینه ...

من:

فروشنده: اصل چینه ...

نتیجه ی اخلاقی: جدیدا  به این قضیه پی بردم که واقعا یک چینی پسند به تمام عیار هستم ...

نتیجه ی اقتصادی: خرید جنس چینی معادلست با ریختن پول به درون سطل زباله ...

یک التماس: آقای چین که اینقدر با سلیقه هستی تو رو جون مادرت یا چیزی تولید نکن یا اگه تولید می کنی مثه آدم تولید کن http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif...

*********************

من: (در حال نگاه کردن یکی از مانتوها)

فروشنده: (یه پسر جوون جیگولی و سوسول که داره سراسیمه به سوی من می آید تا اندر مزایای مانتوها برای اینجانب نطق کند) این مانتو جنس بسیار عالی داره و اصل ترک و مارک دار هم هست ، رنگ های مختلفی هم داره ، این مانتو الان دقیق سایز شماست!خمیازه (در حالیکه داره با چشمای هیزش قد و قواره ی منو برانداز میکنه!خوشمزه)

من: (در ظاهر کاملا بی تفاوت اما در باطن مانند یه آتشفشان در حال فوران) حالا قیمتش چنده؟

فروشنده: قابل شما رو نداره ، 100 هزار تومن ، چون مارکداره و جنسش اصل ترکه (دوباره داشت همون حرفای تکراری رو میزد ...)

من: میشه مارکشو در بیاری سر قیمت حساب کنی؟منتظر

فروشنده:

نتیجه ی اخلاقی: لطفا تا خریدار ازتون سوالی نکرده شروع به وراجی نکنید مشغول تلفن...

نتیجه ی اقتصادی: من با 100 تومن ، 2-3 تا مانتو میخرم نه یه دونه مارک نا قابل ...

*********************

پی.نوشت۱: از دیروزه شروع کردم به روزه گرفتن ، اونم بدون سحری (داری بنیه ی بدنی رو!oh go on) آخه سه روز آخره شعبان به اندازه ی ۲ ماه روزه ثواب داره ، ماه رمضون عاشقتم ، بدو بیا که بی صبرانه در انتظارت هستم قلب...

پی.نوشت۲: چند روز پیش خبری مبنی بر خاستگاری یک عدد از همکلاسی های پسر از یک عدد به همکلاسی های دختر دریافت کردم قهقهه (خب چیکار کنیم منبع خبر رسانی تن پرور است و خبرا دیر میرسه!) ، خداییش که چقدر با دوستان به بخت خود دورد فرستادیم و چقدر که  اس ام اسی غیبت کردیم و چقدر که نخندیدیم ، خدا ما را ببخشد ...

پی.نوشت۳: میگم نکنه پی.نوشت هم چینیه که من اینقدر ازش خوشم اومده ... ؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 14:39 توسط همون یه نفر!| |


Design By : Night Skin